چه کسی باورش میشد؟ خود من هم خیلی طول کشید تا موضوع را هضم کردم. وقتی فواد جریان رو بهم گفت راستش حتی نمی دونستم کی هستم و کجام. شب قبلش یک مهمونی بودم با بچه های کالج توئیتر و یکم زیاده روی کرده بودم. شب دیر خوابیده بودم برای همین تا وسطای ظهر خواب بودم که احساس کردم یکی بهم می گه بلند شو. چشمامو باز کردم و دیدم فواد رو به روم نشسته دست هاشو گذاشته روی شکمش و منو نگاه می کنه. ازش پرسیدم ؟

– چی گفتی؟ من نفهمیدم

دن مزیدی رو دزدیدن.

– چی؟

– همین که شنیدی… پاشو باید یه کاری کنیم… نمی شه منتظر موند… دیشب رفت تو اتاقش صبح هر چی در زدم در رو باز نکرد وقتی رفتم تو دیدم کسی نیست و تو رختخواب چند قطره خون ریخته شده و یاد داشتی هم اونجا بود.

دست کرد توی کتش و برگه ای رو بهم داد. توش نوشته بود «هر گونه تلاش برای پیدا کردن دن مزیدی او را یک قدم به مرگ نزدیک تر می کند». نزدیک بود از عصبانیت نامه رو مچاله کنم که فواد سرم داد زد که وقت تلف کردن بسه راه بیوفت. لباس پوشیدم و دنبالش رفتم. اول رفتیم به خانه دن مزیدی همه آنجا بودند و زهرا HB دختر دن در حال گریه و زاری بود. در نگاه اول و دوم و سوم که نه حتی در نگاه بیستم و سی ام هم نه ولی در یک نگاهی فکر می کنم عاشقش شدم. البته ناگفته نماند که ازدواج با زهرا HB خیلی به نفع من بود. چون فربد فرزند مذکر دن خیلی بچه بود و بعد از مرگ دن مزیدی حتما همسر زهراHB جانشین او می شد. رفتم سمت رختخواب دن. کی فکرش را می کرد. دن مزیدی آدم خیری بود همه مردم محله فرندفید دوستش داشتند حتی من کسانی را از محله بلاگفا و محله ی پرشین بلاگ هم می شناختم که دن را دنبال می کردند. یعنی چه کسی می توانست این کار را کرده باشد؟

اولین شکم به کارآگاه کمانگیر رفت. او مدت زیادی تلاش کرده بود که دن مزیدی را در تله بیاندازد ولی نتوانسته بود آق فری وکیل زبردست خانواده همیشه راه فرار قانونی را پیش پای دن می گذاشت. با فواد و مریم قضیه را در میان گذاشتم آنها هم موافق بودند. سه تایی پیش آرش کمانگیر رفتیم. توی دفترش نشسته بود و داشت چای می خود که ما سر رسیدیم دست کرد که اسلحه اش را در بیاورد فواد دستش را گرفت و پیچاند. مریم پشت در ایستاده بود و کشیک می داد تا کسی داخل اتاق نیاید.

نگاهی به قیافه ی بهت زده اش کردم و گفتم:کارآگاه روش خوبی را برای مبارزه انتخاب نکردی.

گفت: از چی حرف می زنی بچه پر رو؟ اینجا دفتر کار من تو اداره ی پلیس محله ی فرندفیده. من آمار همه شما ها رو دارم و می تونم خیلی راحت بفرستمتون آب خنک بخورین.

– دست بردار کارآگاه من می دونم دن دست توئه پس دیگه انکار بسه.

– دست من؟ از چی داری حرف می زنی؟

فواد گفت یعنی تا حالا آنتنات واسط خبر نیاوردن که دن مزیدی رو دزدیدن؟

کاراگاه کمانگیر دستش رو از دست فواد در آورد و گفت : شما احمقین که اومدین پیش من. من هیچوقت دن مزیدی رو نمی دزدم سعی می کنم گیر بندازمش. دن مزیدی دشمنای دیگه ای هم داره. با خنده گفت اگر یکم با هوش تر بودین جای من می رفتین سراغ دن مجیدی. من و فواد به هم نگاه کردیم ، کاراگاه گفت راه بیوفتین…

این داستان ادمه دارد…

یعنی چه کسی دن مزیدی را دزدیده است؟ آیا افیون با همکاری کاراگاه کمانگیر می تواند دن مزیدی را پیدا کند؟ آیا واقعا دن مجیدی رقیب سر سخت دن مزیدی او را دزدیده است؟ آیا این هم یکی از کلک های آرش کمانگیر است؟ آیا افیون به عشقش با زهرا می رسد؟ آیا زهرا هم افیون را دوست دارد؟ آیا دن مزیدی با ازدواج آنها موافقت می کند؟ همه این ها را در قسمت بعدی ببینید!

Advertisements