با اینکه به این آرش کمانگیر موذی شک داشتم ولی به فواد گفتم بهتره باهاش بریم. دم در مریم اردکانی گفت می ره از جاسوساش خبر بگیره شاید بتونه ردی پیدا کنه. مریم سوار موتورش شد و رفت من و آرش و فواد هم سوار فراری من شدیم. از دن مجیدی چیز زیادی نمی دونستم. فقط می دونستم یکی از رقبای پدر خواندست و مثل دن مزیدی اون هم یک دکتر علاقه مند به آی تی هست. توی یکی از مهمونی های خانوادگی با بادیگاردش دیده بودمش ولی فقط در یک نگاه خلاصه شده بود.

سمت یکی از محله های بالای شهر راه افتادیم. آرش به من گفت دم یک امارت بایستم. همونجا ایستاده بودیم که یک مرد مسلح اومد جلو و پرسید کاری دارین. فواد گفت اومدیم دن مجیدی رو ببینیم. یک نگاهی به ما کرد و گفت صبر کنین تا خبرتون کنم. رفت و برگشت ما رو به داخل عمارت راهنمایی کرد. فضای داخل ساختمان خیلی دلهره آور بود. هر لحظه فکر می کردم که کسی از پشت چیزی به ما شلیک می کند. همه ی این استرس ها باعث شده بود که آی بی اس مزخرف من اود کنه. دم یک اتاق ایستادیم همان مرد شروع به بازرسی بدنی ما کرد. اسلحه هامان را گرفت و در زد. رفتیم تو.

مردی 35-6 ساله به یک کت و شلوار نوک مدادی پشت به ما روی صندلی نشسته بود. بعد از چند لحظه برگشت و با دست اشاره کرد بنشینیم. بعد با یک آرامش خاصی گفت کاری از دستم بر می یاد؟

فواد گفت دکتر ما اینجا اومدیم تا یک مسئله ی قدیمی رو حل کنیم.

دکتی مجیدی گفت: و اون مسئله ی قدیمی چیه؟

– اختلاف شما و دکتر مزیدی که به اینجا کشیده شده.

– خودتونم خوب می دونین که من با مزیدی مشکلی ندارم. فقط یه رقابت بین ماست که اونم اصلا جدی نیست

آرش کمانگیر سریع پرید وسط حرفش: اگه جدی نیست پس چرا دزدیدیش؟ می خوای رقیبتو واسه همیشه از بین ببری؟

دکتر با خونسردی گفت: دزدیده شدن دن مزیدی کوچکترین ارتباطی با من نداره.

بعد از گفتن این حرف بلند خندید. از طرفی دلدردی که داشتم منو ساکت تر از همیشه نگه داشته بود که متوجه شدم دن مجیدی داره بهم نگاه می کنه. بعد از چند لحظه رو به من گفت: فکر می کردم با هوش تر از این حرف ها باشی. انتظار نداشتم بیای سراغ من. اگه یه خورده بیشتر فکر می کردی تا حالا دن مزیدی توی اتاق خودش بود.

از این حرف ها یکه خورم. دن مجیدی منو از کجا می شناخت؟ توی همین فکر ها بودم که دیدم همراهم زنگ می خوره. برداشتم. مریم اردکانی بود گفت باید منو ببینه به نتایجی رسیده.

به فواد گفتم با آرش برن پیش خانواده تا من برگردم. سریع خودمو به مریم رسوندم. مریم با ترس گفت: این قضیه خیلی بو داره. دن مجیدی نمی تونهه این کارو کرده باشه. من شک ندارم که کسی که دن مزیدی رو دزدیده با دولت دست به یکی کرده.

با گفتن این حرف پام رو گذاشتم روی گاز و تا جایی که می تونستم سریع به سمت محله ی بلاگفا راندم. مریم حالا فهمیده بود که قراره کجا بریم. وقتی رسیدم دم خانه ی دن شیرازی اولین کسی که بهم حمله کرد رو با یک گلوله کشتم.م. سریع رفتم طبقه ی دوم. در اتاق رو باز کردم و بادی گارد دن شیرازی رو با یک گلوله از پا در آوردم . مریم هم به موقع رسید و قبل از اینکه دن شیرازی به من شلیک کنه روی اون اسلحه کشید.

حالا قدرت دست ما بود. دن شیرازی لبخندی زد و گفت: منتظرت بودم. از وقتی رفتی جات اینجا خیلی خالیه. اومدی که بمونی؟

به چشمهاش که ترس توی اون موج میزد خیره شدم. گفتم. نه دن، اومدم که تصفیه حساب کنم.

– می دونی اگه برگردی بهترین موقعیت هارو در اختیارت می ذارم.

– دن من بچه نیستم که با این حرف ها خر بشم. بهتره بگی دن مزیدی کجاست.

– خوب من فکر می کردم که تو به خانوادت وفاداری و مارو ترک نمی کنی. ولی حالا چند تا از دوستات رو به خاطر این دکتره کشتی.

اسلحه م رو مسلح کردم و گفتم دن شیرازی یه بار دیگه می پرسم: دکتر کجاست؟

دن شیرازی نشست روی یک مبل و با ناراحتی گفت: توی اتاق طبقه ی بالا. اینم کلیدش.

کلید رو دادم به مریم که بره دکتر رو آزاد کنه و خودم پیش دن شیرازی موندم. دن شیرازی گفت: از وقتی این تکنولوژی های جدید اومده خانواده به کلی از هم پاچیده. تمام درآمد خانواده رو با استفاده مردم از ریدر ها داریم از دست می دیم. دیگه نمی دونم چی کار باید بکنم.

آروم زدم روی شونش و با لبخند گفتم: دن فقط کافیه بپذیری که باید پیشرفت کنی.

همون موقع دن مزیدی با مریم اومدن پایین. من دن رو بغل کردم و بهش گفتم خیلی خوشحالم که آسیبی بهتون نرسیده.

دن مزیدی لبخندی زد و گفت: بریم بچه ها. به اندازه ی کافی امروز آدم اینجا کشته شده.

بعد از اون ماجرا ما تقریبا قدرتمند ترین خانواده ی بلاگستان شدیم. من نظرم نسبت به زهرا اچ بی عوض شد و اون با یک فتحی ازدواج کرد. خیلی ها با خیلی های دیگر ازدواج کردند.

مریم ارکانی در یک درگیری خیابانی تیر خورد و مرد.

فواد وقتی ازدواج کرد و بچه دار شد مافیا را به کل کنار گذاشت.

آق فری به دن مزیدی خیانت کرد و یک شب در خواب کشته شد.

دن مزیدی با یک خانوم از خانواده ی دن مجیدی ازدواج کرد و دو خانواده با هم صلح کردند.

دن شیرازی به فکر ارتقای بلاگفا افتاد و از آرش کمانگیر خالصانه کمک گرفت.

مه یا به طرز مشکوکی در دریا غرق شد.

امیر همایی وقتی همه یوزر های فرندفید رو بلوک کرد از خانواده اخراج شد.

مرتضی در بمب گذاری که در مسجد شهرشون اتفاق افتاده بود کشته شد.

محمد به دلیل نا معلومی خودکشی کرد.

آیدا، الیزه، شاندیز، زهرا ، ویدا هر کدام با افرادی خارج از خانواده ازدواج کردند و از خانواده طرد شدند.

و من و مازوخ تنها افراد مجرد خانواده باقی مانیدیم.

Advertisements