وقتی فکر می کنی 24 ساعته آخره… اه شیت…چرا به این زودی من هنوز ماشین روندن بلد نیستم…هنوز نتونستم دو تا کتابی که جدیدا از سلینجر چاپ شده رو بخونم…هنوز از اون بسته بزرگای ام اند ام امتحان نکردم…هنوز یکیو عاشقانه نبوسیدم…هنوز میس توئیتر نشدم…هنوز

بی خیالش…

خواب

برنامه ریزی برای تشییع جنازه شکوهمند

دادن احساس عذاب وجدان به اطرافیانم

اعلام این موضوع در وبلاگ تا از من به عنوان یک وبلاگ نویس مرده یاد کنن

حموم هم نمی رم ببینم کی می خواد چی بگه!

حال 3 نفر رو اساسی می گیرم

یه نامه بلند می نویسم به ا.ن هرچی فحش بلدم بهش می دم

چندتا از بروبچ رو زنگ می زنم بیان تا با اون پولایی که دزدیدم مهمونشون کنم

1 بسته مارلبرو می خرم تا آخرشو خودم می کشم!

یه عالمه کتاب می خرم توشون امضا می کنم به دوستام و آشنا هام می دم که منو فراموش نکنن

می رم وسط دانشگاه به هرچی مسئوله فحش می دم

فکر می کنم 3تا فحش مناسب پیدا می کنم برای اون موقعی که عزرائیل اومد بهش بگم

تلوزیون خونه رو می شکونم

خواب البته شاید به جای مورد آخر رفتم جلوی مجلس خودسوزی کردم که مثلن اعتراض کرده باشم و از این حرفا!

من هم روی ابرها و آدمک و روهام و وقفه ای بود میان دو سفر رو دعوت می کنم!

از قوی تنها و اسلیپر هم مرسی واسه دعوت!

Advertisements