آقا و خانم عزیزی که مطلبی به مناسبت فوت نادر ابراهیمی در وبلاگت نوشته ای، دوست عزیزی که پیام تسلیت سند تو آل کرده ای، شما هایی که این روز ها وقتی بهم می رسید نام او را به زبان می آورید…

جان عزیزتان محض نمونه فقط یکی از کتاب های او را خوانده اید؟

شرط می بندم تا قبل از اینکه بمیرد حتی اسم او را هم نشنیده بودید!

Advertisements

با اینکه به این آرش کمانگیر موذی شک داشتم ولی به فواد گفتم بهتره باهاش بریم. دم در مریم اردکانی گفت می ره از جاسوساش خبر بگیره شاید بتونه ردی پیدا کنه. مریم سوار موتورش شد و رفت من و آرش و فواد هم سوار فراری من شدیم. از دن مجیدی چیز زیادی نمی دونستم. فقط می دونستم یکی از رقبای پدر خواندست و مثل دن مزیدی اون هم یک دکتر علاقه مند به آی تی هست. توی یکی از مهمونی های خانوادگی با بادیگاردش دیده بودمش ولی فقط در یک نگاه خلاصه شده بود.

سمت یکی از محله های بالای شهر راه افتادیم. آرش به من گفت دم یک امارت بایستم. همونجا ایستاده بودیم که یک مرد مسلح اومد جلو و پرسید کاری دارین. فواد گفت اومدیم دن مجیدی رو ببینیم. یک نگاهی به ما کرد و گفت صبر کنین تا خبرتون کنم. رفت و برگشت ما رو به داخل عمارت راهنمایی کرد. فضای داخل ساختمان خیلی دلهره آور بود. هر لحظه فکر می کردم که کسی از پشت چیزی به ما شلیک می کند. همه ی این استرس ها باعث شده بود که آی بی اس مزخرف من اود کنه. دم یک اتاق ایستادیم همان مرد شروع به بازرسی بدنی ما کرد. اسلحه هامان را گرفت و در زد. رفتیم تو.

مردی 35-6 ساله به یک کت و شلوار نوک مدادی پشت به ما روی صندلی نشسته بود. بعد از چند لحظه برگشت و با دست اشاره کرد بنشینیم. بعد با یک آرامش خاصی گفت کاری از دستم بر می یاد؟

فواد گفت دکتر ما اینجا اومدیم تا یک مسئله ی قدیمی رو حل کنیم.

دکتی مجیدی گفت: و اون مسئله ی قدیمی چیه؟

– اختلاف شما و دکتر مزیدی که به اینجا کشیده شده.

– خودتونم خوب می دونین که من با مزیدی مشکلی ندارم. فقط یه رقابت بین ماست که اونم اصلا جدی نیست

آرش کمانگیر سریع پرید وسط حرفش: اگه جدی نیست پس چرا دزدیدیش؟ می خوای رقیبتو واسه همیشه از بین ببری؟

دکتر با خونسردی گفت: دزدیده شدن دن مزیدی کوچکترین ارتباطی با من نداره.

بعد از گفتن این حرف بلند خندید. از طرفی دلدردی که داشتم منو ساکت تر از همیشه نگه داشته بود که متوجه شدم دن مجیدی داره بهم نگاه می کنه. بعد از چند لحظه رو به من گفت: فکر می کردم با هوش تر از این حرف ها باشی. انتظار نداشتم بیای سراغ من. اگه یه خورده بیشتر فکر می کردی تا حالا دن مزیدی توی اتاق خودش بود.

از این حرف ها یکه خورم. دن مجیدی منو از کجا می شناخت؟ توی همین فکر ها بودم که دیدم همراهم زنگ می خوره. برداشتم. مریم اردکانی بود گفت باید منو ببینه به نتایجی رسیده.

به فواد گفتم با آرش برن پیش خانواده تا من برگردم. سریع خودمو به مریم رسوندم. مریم با ترس گفت: این قضیه خیلی بو داره. دن مجیدی نمی تونهه این کارو کرده باشه. من شک ندارم که کسی که دن مزیدی رو دزدیده با دولت دست به یکی کرده.

با گفتن این حرف پام رو گذاشتم روی گاز و تا جایی که می تونستم سریع به سمت محله ی بلاگفا راندم. مریم حالا فهمیده بود که قراره کجا بریم. وقتی رسیدم دم خانه ی دن شیرازی اولین کسی که بهم حمله کرد رو با یک گلوله کشتم.م. سریع رفتم طبقه ی دوم. در اتاق رو باز کردم و بادی گارد دن شیرازی رو با یک گلوله از پا در آوردم . مریم هم به موقع رسید و قبل از اینکه دن شیرازی به من شلیک کنه روی اون اسلحه کشید.

حالا قدرت دست ما بود. دن شیرازی لبخندی زد و گفت: منتظرت بودم. از وقتی رفتی جات اینجا خیلی خالیه. اومدی که بمونی؟

به چشمهاش که ترس توی اون موج میزد خیره شدم. گفتم. نه دن، اومدم که تصفیه حساب کنم.

– می دونی اگه برگردی بهترین موقعیت هارو در اختیارت می ذارم.

– دن من بچه نیستم که با این حرف ها خر بشم. بهتره بگی دن مزیدی کجاست.

– خوب من فکر می کردم که تو به خانوادت وفاداری و مارو ترک نمی کنی. ولی حالا چند تا از دوستات رو به خاطر این دکتره کشتی.

اسلحه م رو مسلح کردم و گفتم دن شیرازی یه بار دیگه می پرسم: دکتر کجاست؟

دن شیرازی نشست روی یک مبل و با ناراحتی گفت: توی اتاق طبقه ی بالا. اینم کلیدش.

کلید رو دادم به مریم که بره دکتر رو آزاد کنه و خودم پیش دن شیرازی موندم. دن شیرازی گفت: از وقتی این تکنولوژی های جدید اومده خانواده به کلی از هم پاچیده. تمام درآمد خانواده رو با استفاده مردم از ریدر ها داریم از دست می دیم. دیگه نمی دونم چی کار باید بکنم.

آروم زدم روی شونش و با لبخند گفتم: دن فقط کافیه بپذیری که باید پیشرفت کنی.

همون موقع دن مزیدی با مریم اومدن پایین. من دن رو بغل کردم و بهش گفتم خیلی خوشحالم که آسیبی بهتون نرسیده.

دن مزیدی لبخندی زد و گفت: بریم بچه ها. به اندازه ی کافی امروز آدم اینجا کشته شده.

بعد از اون ماجرا ما تقریبا قدرتمند ترین خانواده ی بلاگستان شدیم. من نظرم نسبت به زهرا اچ بی عوض شد و اون با یک فتحی ازدواج کرد. خیلی ها با خیلی های دیگر ازدواج کردند.

مریم ارکانی در یک درگیری خیابانی تیر خورد و مرد.

فواد وقتی ازدواج کرد و بچه دار شد مافیا را به کل کنار گذاشت.

آق فری به دن مزیدی خیانت کرد و یک شب در خواب کشته شد.

دن مزیدی با یک خانوم از خانواده ی دن مجیدی ازدواج کرد و دو خانواده با هم صلح کردند.

دن شیرازی به فکر ارتقای بلاگفا افتاد و از آرش کمانگیر خالصانه کمک گرفت.

مه یا به طرز مشکوکی در دریا غرق شد.

امیر همایی وقتی همه یوزر های فرندفید رو بلوک کرد از خانواده اخراج شد.

مرتضی در بمب گذاری که در مسجد شهرشون اتفاق افتاده بود کشته شد.

محمد به دلیل نا معلومی خودکشی کرد.

آیدا، الیزه، شاندیز، زهرا ، ویدا هر کدام با افرادی خارج از خانواده ازدواج کردند و از خانواده طرد شدند.

و من و مازوخ تنها افراد مجرد خانواده باقی مانیدیم.

لذتی که در ریدن هست در خوردن نیست!

چه کسی باورش میشد؟ خود من هم خیلی طول کشید تا موضوع را هضم کردم. وقتی فواد جریان رو بهم گفت راستش حتی نمی دونستم کی هستم و کجام. شب قبلش یک مهمونی بودم با بچه های کالج توئیتر و یکم زیاده روی کرده بودم. شب دیر خوابیده بودم برای همین تا وسطای ظهر خواب بودم که احساس کردم یکی بهم می گه بلند شو. چشمامو باز کردم و دیدم فواد رو به روم نشسته دست هاشو گذاشته روی شکمش و منو نگاه می کنه. ازش پرسیدم ؟

– چی گفتی؟ من نفهمیدم

دن مزیدی رو دزدیدن.

– چی؟

– همین که شنیدی… پاشو باید یه کاری کنیم… نمی شه منتظر موند… دیشب رفت تو اتاقش صبح هر چی در زدم در رو باز نکرد وقتی رفتم تو دیدم کسی نیست و تو رختخواب چند قطره خون ریخته شده و یاد داشتی هم اونجا بود.

دست کرد توی کتش و برگه ای رو بهم داد. توش نوشته بود «هر گونه تلاش برای پیدا کردن دن مزیدی او را یک قدم به مرگ نزدیک تر می کند». نزدیک بود از عصبانیت نامه رو مچاله کنم که فواد سرم داد زد که وقت تلف کردن بسه راه بیوفت. لباس پوشیدم و دنبالش رفتم. اول رفتیم به خانه دن مزیدی همه آنجا بودند و زهرا HB دختر دن در حال گریه و زاری بود. در نگاه اول و دوم و سوم که نه حتی در نگاه بیستم و سی ام هم نه ولی در یک نگاهی فکر می کنم عاشقش شدم. البته ناگفته نماند که ازدواج با زهرا HB خیلی به نفع من بود. چون فربد فرزند مذکر دن خیلی بچه بود و بعد از مرگ دن مزیدی حتما همسر زهراHB جانشین او می شد. رفتم سمت رختخواب دن. کی فکرش را می کرد. دن مزیدی آدم خیری بود همه مردم محله فرندفید دوستش داشتند حتی من کسانی را از محله بلاگفا و محله ی پرشین بلاگ هم می شناختم که دن را دنبال می کردند. یعنی چه کسی می توانست این کار را کرده باشد؟

اولین شکم به کارآگاه کمانگیر رفت. او مدت زیادی تلاش کرده بود که دن مزیدی را در تله بیاندازد ولی نتوانسته بود آق فری وکیل زبردست خانواده همیشه راه فرار قانونی را پیش پای دن می گذاشت. با فواد و مریم قضیه را در میان گذاشتم آنها هم موافق بودند. سه تایی پیش آرش کمانگیر رفتیم. توی دفترش نشسته بود و داشت چای می خود که ما سر رسیدیم دست کرد که اسلحه اش را در بیاورد فواد دستش را گرفت و پیچاند. مریم پشت در ایستاده بود و کشیک می داد تا کسی داخل اتاق نیاید.

نگاهی به قیافه ی بهت زده اش کردم و گفتم:کارآگاه روش خوبی را برای مبارزه انتخاب نکردی.

گفت: از چی حرف می زنی بچه پر رو؟ اینجا دفتر کار من تو اداره ی پلیس محله ی فرندفیده. من آمار همه شما ها رو دارم و می تونم خیلی راحت بفرستمتون آب خنک بخورین.

– دست بردار کارآگاه من می دونم دن دست توئه پس دیگه انکار بسه.

– دست من؟ از چی داری حرف می زنی؟

فواد گفت یعنی تا حالا آنتنات واسط خبر نیاوردن که دن مزیدی رو دزدیدن؟

کاراگاه کمانگیر دستش رو از دست فواد در آورد و گفت : شما احمقین که اومدین پیش من. من هیچوقت دن مزیدی رو نمی دزدم سعی می کنم گیر بندازمش. دن مزیدی دشمنای دیگه ای هم داره. با خنده گفت اگر یکم با هوش تر بودین جای من می رفتین سراغ دن مجیدی. من و فواد به هم نگاه کردیم ، کاراگاه گفت راه بیوفتین…

این داستان ادمه دارد…

یعنی چه کسی دن مزیدی را دزدیده است؟ آیا افیون با همکاری کاراگاه کمانگیر می تواند دن مزیدی را پیدا کند؟ آیا واقعا دن مجیدی رقیب سر سخت دن مزیدی او را دزدیده است؟ آیا این هم یکی از کلک های آرش کمانگیر است؟ آیا افیون به عشقش با زهرا می رسد؟ آیا زهرا هم افیون را دوست دارد؟ آیا دن مزیدی با ازدواج آنها موافقت می کند؟ همه این ها را در قسمت بعدی ببینید!

پدر من قهرمان دوی 7000 متر با کفش میخ دار روی اعصاب است.

اگر به اندازه عقلی که دارم پول هم داشتم مطمئناَ پولدارترین آدم این دور و بر ها می شدم!

لباس رسمی پوشیدم کمی عطر زدم اسلحه ی کمری امرا پر کردم و رفتم دم در. 5 دقیقه ای طول کشید تا لیموزین مشکی 6 در از راه رسید. مردی پیاده شد در را برایم باز کرد.نشستم مرد دیگری چشم بندی مشکی به چشم هایم بست . این ها خاطرات دفعه ی اولی است که به خانواده راه پیدا کرده بودم. در محله ی بلاگفا چندباری به صورت غیر حرفه ای قاچاق مواد کرده بودم. ولی بعد تابلو شده بودم برای همین یک مهره سوخته به حساب می اومدم. یکی از دوستان اول مرا با کالج توئیتر آشنا کرد.باند بزرگی از آدمها. همانجا بود با چندتا از نوپا های خانواده ی بزرگ فرنفیدی ها آشنا شدم. سعی کردم خودم را به آنها نشان دهم. البته 1ماهی طول کشید تا به خانواده راه پیدا کردم. شرط ورود آمدن به محله ی وردپرس بود. کارم را بلد بودم. چند روزی توی خانه ماندم تا زیاد توی چشم نباشم. بعد یه زور جمعه صبح زود اسباب کشی کردم. به بچه های محله ی قدیمی آدرس جدیدم را ندادم. گذاشتم وقتی آبها از آسیاب افتاد به یکی شان بدهم. بعد از اسباب کشی باید جای خودم را در کالج توئیتر محکم می کردم. از همانجا پدرخوانده را دنبال کردم. پدر خوانده شخصیتاَ آدم جالبی بود. وقی که اوهم مرا دنبال کرد دیگر همه چیز محیا بود. حالا من هم یکی از افراد خانواده بودم. اولین باری که وارد خانه شدم پسری به قیافه ی نسبتاَ عجیب جلویم را گرفت بعد از بازرسی بدنی اسلحه ام را گرفت و مرا مستقیماَ برد پیش پدر خوانده بعد ها فهمیدم نام او فواد بود. پدر خوانده مردی بود محکم متشخص کار اصلی اش پزشکی بود و به وب2 علاقه ی وافری داشت. هنوز ازدواج نکرده بود و حدودا 30، 35 ساله بود.

دست پدر خوانده را بوسیدم. اجازه داد که بنشینم. ازم پرسید که قبلا چه کار هایی کردم. و پرسید از طریق چه کسی با اینجا آشنا شدم. گفتم در کالج توئیتر با اتل متل و زبل خان و لوکادیوم هم کلاس بودم. فکر می کنم خوشش آمد.

اولین ماموریت من دزدیدن یک محموله 600kb لایک بود. باید شبانه حمله می کردیم. بعد از تعقیب و گریز و درگیر شدن با ماموران از پس این کار بر آمدم. حالا توانسته بودم خودم را به پدر خوانده ثابت کنم. تقریبا جای مناسبی توی خانواده داشتم با مریم اردکانی یکی از جاسوس های خانواده ، فواد صا بادی گارد دکتر مزیدی و پیمان عکاس خانواده و فربد بچه ی کوچک خانواده تقریبا دوست شده بودم جالب اینجا بود که همه بچه ها در کالج توئیتر درس می خواندن و این بیشتر به من کمک می کرد.

ادامه داد…

.

.

پ.ن: امیدوارم کسی از این تخیلات من ناراحت نشده باشه!

eye

وقتی چشمت درد می کنه به جای پای کامپیوتر نشستن بهتره بری چشاتو با چایی بشوری!

چقدر باید وقت من توی راهرو های قسمت اداری دانشگاه تلف شه؟

یکی در حال مخ زدن : شما به قیافتون میاد 17 سالتون باشه ولی به اخلاقتون می خوره 22 سالتون باشه.

من : تو هم به قیافت میاد 24 سالت باشه ولی با این اخلاق و رفتارت فک نکنم بالای 5 سالت باشه!

همون یکی: درست حدس زدین.

من: اینکه 5سالته رو؟

وردپرس فارسی

RSS گوگل ریدر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
TwitterCounter for @opiums

برترین مطالب

فایرفاکس را گسترش دهید
hit counter
Advertisements